عزیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزیز. [ع َ ] (اِخ ) ابن هبةاﷲبن علی علوی حسینی . جد او نقیب النقبای خراسان بود و نقابت علویان و وزارت سلطان به او پیشنهاد شد اما او از شدت زهد و تقوی از پذیرفتن آن امتناع ورزید و به سال ٥٢٧ هَ .ق . بطور ناگهانی در نیشابور درگذشت . (از الاعلام زرکلی از ابن الاثیر).
عزیز. [ ع َ ] (اِخ ) ابن محمدبن عبداﷲبن بُرْزال زناتی، ملقب به المستظهر. دومین تن از ملوک بنی برزال در قرمونة و توابع آن در اندلس . وی به سال ٤٣٤ هَ .ق . والی آنجا گشت و پس از ٢٥ سال حکومت از المعتضدبن عباد شکست خورد و به اشبیلیه گریخت و به سال ٤٥٩ هَ .ق . درآنجا درگذشت . (از الاعلام زرکلی از البیان المغرب ).
عزیز. [ ع َ ] (اِخ ) (الملک الَ ...) لقب عثمان بن یوسف، ملقب به عمادالدین، دومین از امرای ایوبی مصر است . رجوع به عمادالدین ایوبی و به الاعلام زرکلی شود.