عزم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزم کردن . [ ع َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) قصد کردن . آهنگ کردن : ز بعد یوسف ایوب صابر آمد باز بدهر بد صدوهفتاد و کرد عزم سفر. ناصرخسرو. گر کردی این عزم کسی را ز تفکر نفرین کندی هر کس بر آزر بتگر. ناصرخسرو. نکند باز رأی صید ملخ نکند شیر عزم زخم شکال . ؟ (از کلیله ودمنه ). همه سر عقلم و چون عزم کنم همه تن جان شوم ان شأاﷲ. خاقانی . چون نیست وجه زر نکنم عزم مکه باز جلباب نیستی به سر و تن درآورم . خاقانی . چون ملکان عزم شدآمد کنند نقل بنه پیشتر از خود کنند. نظامی . بعد از آن برخاست عزم شاه کرد شاه را زآن شمه ای آگاه کرد. مولوی . عزم کردم و نیت جزم که بقیت عمرفرش هوس درنوردم . (گلستان سعدی ). من همه قصد وصالش میکنم وآن ستمگر عزم هجران میکند. سعدی . وگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت . سعدی . از خیال عشق دل عزم رمیدن میکند حمد بر نقاش این شیر از کشیدن میکند. میرزا شریف الهام تخلص (از آنندراج ). اجماع ؛ عزم کردن بر کاری . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ).