عزم داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزم داشتن . [ ع َ ت َ ] (مص مرکب ) قصد داشتن . تصمیم داشتن . بر آن بودن : درویش دید که شاهزاده بجانب او عزم آمدن دارد. (گلستان ). عزم دارم کز دلت بیرون کنم وَاندرون جان بسازم مسکنت . سعدی . گر این خیال محقق شدی به بیداری که روی عزم همایون ازین طرف داری . سعدی . عزم دیدار تو دارد جان برلب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما. حافظ (از آنندراج ).