عریان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عُ) [ ع. ] (ص.) لخت، برهنه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عُ) [ ع. ] (ص.) لخت، برهنه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عریان . [ ع ُرْ ] (اِخ ) قلعه ای است به مدینه و ریگ توده ای . (منتهی الارب ). نام ریگ توده ای و قلعه ای در مدینه . (ناظم الاطباء). قلعه و کوشکی است در مدینه ازآن ِ بنی النجار از خزرج، در صقعالقبلة از آل النضر، از قوم انس بن مالک . (از معجم البلدان ).
عریان . [ ع ُرْ ] (ع ص ) برهنه . (منتهی الارب ) (دهار). آنکه لباسهای خود را کنده باشد. (از اقرب الموارد). عاری . عار. عور. لخت . لوت . روت . رود. روده . روخ . تهمک . ورت . ج، عریانون . (منتهی الارب ) : ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریانست بعلم کوش و بپوش این ضعیف عریان را. ناصرخسرو. زنهار چنانک آمده ای اول از آنجا خیره نروی گُرْسنه و تشنه و عریان . ناصرخسرو. نیست پوشیده که شاه حیوانی تو که نه عریانی و ایشان همگان عریان . ناصرخسرو. وقت پیکار نقش خانه ٔ فتح نفس آن حله پوش عریان باد. مسعودسعد. چون صفر و الف تهی و تنها چون تیر و قلم نحیف و عریان . خاقانی . عریان ز حوض ماهی سوی بره روان شد همچون بره برآمد پوشیده صوف اصفر. خاقانی . تو زین احرام و زین کعبه چه دانی کز برون چشمت ز کعبه پوشش دیده ست و از احرام عریانی . خاقانی . از برونم پرده ٔ اطلس چه سود چون برون پرده عریان میزیَم . عطار. قفاخورد و گریان و عریان نشست جهاندیده ای گفتش ای خودپرست . سعدی . سفر کرد بامدادان، دیدند عرب را گریان و عریان . (گلستان سعدی ). کشته از بس که فزون است کفن نتوان کرد فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند. نظیری . از نور مهر و ماه چه میکاهد گر کسوتی ببخشد عریان را. قاآنی . از لعاب سنگ تابد شعله ٔ عریان عشق پرده چون پوشد کسی بر سوزش پنهان عشق . صائب (از آنندراج ). - عریان النَّجی ّ ؛ زن و نیز مردی که راز را نتواند پوشید. (منتهی الارب ). آنکه سرّ و راز را کتمان نکند. (از اقرب الموارد). ◄ بمجاز، بری . دور. محروم : بسان آدم دور اوفتاده ایم از خلد از آن ز لهو و نشاط و سرور عریانیم . مسعودسعد. ◄ ریگستانی که هیچ نرویاند. (منتهی الارب ): رمل عریان ؛ قطعه ای از ریگ است که بصورت محدب حرکت کند، و یا توده ای از ریگ که درختی بر آن نباشد. (از اقرب الموارد). ◄ اسب دراز. (منتهی الارب ). اسب خرامان و درازدست وپا. (از اقرب الموارد).
عریان . [ ع ُرْ ] (اِخ ) لقب باباطاهر، عارف و شاعر معروف همدان در قرن پنجم است . رجوع به باباطاهر شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
برهنه