عرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرو. [ ع َرْوْ] (ع ص ) خالی و پری . (منتهی الارب ). أنا عرو منه ؛ خالی از او هستم . فلان عرو من الذنوب ؛ بر او گناهی نیست . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه اهتمام امور نکند. (منتهی الارب ). کسی که به امر توجه نکند و اهتمام نورزد. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) کرانه . (منتهی الارب ). ناحیه . (اقرب الموارد). ج، أعراو. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
عرو. [ ع َرْوْ ] (ع مص )فروگرفتن کسی را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). فروگرفتن کاری را. (ناظم الاطباء). المام و فروگرفتن . (از اقرب الموارد). ◄ آمدن حالی که احسان و نیکوئی می خواست . (از منتهی الارب ). قصد کردن کسی را جهت طلب احسان و نیکوئی . (از ناظم الاطباء). آمدن نزد کسی به طلب نیکی و معروف وی . (از اقرب الموارد). ◄ فرود آمدن چیزی به کسی . (از منتهی الارب ). رسیدن کاری کسی را. (ناظم الاطباء). دچار شدن کسی به امری، و عارض شدن آن امر بر او. (از اقرب الموارد). ◄ فروگرفتن مهمان میزبان را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ قصد کردن کسی را. سردی زده گردیدن از تب . (از منتهی الارب ). «عرواء» دست دادن به شخص . (از اقرب الموارد). رجوع به عرواء شود. ◄ اندوهگین شدن سپس فروختن چیزی . (از منتهی الارب ). فروختن شخص چیزی را سپس دلتنگ شدن برای آن . (از اقرب الموارد).