عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وه که از دوختن، این چاک گریبان رفته است این شکافی است که تا دامن ایمان رفته است به حوالی تن از شرم نیاید فردا جان آن کس که ز هجران تو آسان رفته است لذتی یافته کام دلم از ناوک او کز گلوی هوسم چاشنی جان رفته است رفت آن آفت دین از برمای هوش بیا تا ببینم که چهها بر سر ایمان رفته است همت آن بود که لب تشنه بمیرد عرفی ور نه صد بار به سر چشمه حیوان رفته است