عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوناب آتشین ز سر من گذشته است وین سیل آتش از جگر من گذشته است مرغ هوای خلدم و تا پر گشودهام صد تیر غم ز بال و پر من گذشته است من دادهام به عشق تو دل، در زبان خلق دایم حکایت از خطر من گذشته است دل صید گشته، کنون، کار با قضاست کار از فغان و الحذر من گذشته است بر عیش تلخ من مبرای مدعی حسد سیلاب زهر بر شکن من گذشته است هر گه که دیدهام گل روی خیال دوست در رنگ دشمن از نظر من گذشته است از من کجا به صحبت عرفی سزد که او عیبش ز پایه هنر من گذشته است