عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۷۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نوشیم شربتی که شکرها درو گم است داریم عزلتی که سفرها درو گم است صد روشنی است در تتق تیره روزنم فیروز شام من که سحرها درو گم است در طبع صد کرشمه و تحریک جلوه نیست این نخل خشک بین که ثمرها درو گم است طالع ببین که بر اثر یاس میرود این ناله حزین که اثرها درو گم است خیزای شمال بخت که زورق برون بریم زین موج خیز فتنه که سرها درو گم است کی مرد ماست هر که نهد داغ بر جگر داغی است داغ ما که جگرها درو گم است عرفی به عیب دوستی ار شهرهای چه غم عیب است دوستی که هنرها درو گم است