عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۷۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کوی عشق است این که در هر گام صد عاقل گم است تا قیامت جان فراموش است و این جا دل گم است خود چه راه است این که در صد سال یک منزل نیافت آن که در هر نیم گامش طی صد منزل گم است لذت جان دادنم بنگر که در روز جزا ننک قتلم در هجوم لذت قاتل گم است یار در دل هست اگر دل نیست ایمن گو مباش کعبه گر محمل نشینم نیست از محمل گم است این که میگویند دریا میگشاید دست بخت تا در دل میشنو اما کلید دل گم است در هجوم چاره اندیشی عرفی گشته گم عقل رهبر هم درین اندیشه هایل گم است