عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر تکیه گاه گلخن و گر مسند جم است رویم به روی محنت و لب بر لب غم است ما بار نیکنامی عصمت نمیکشیم رندی حریف ماست که بد نام عالم است صد سیل فتنه آمد و گردی بر نخاست قصر مراد ماست که موقوف یک نم است اسلام نی، ز درد مسلمانیم به جاست بازیچهای به عادت طفلانه، محکم است جز در کنار دوش ملامت نیارمید این بیقرار دل، که جگر گوشه غم است عرفی تمام لاف مسلمانی است، لیک تا لب گشودهایم به صد رنگ ملزم است