عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دریا فراخ و کشتی ما بیمعلم است این درد زان زیاده که پایان موسم است آنان که لاف مرتبه قرب میزنند پهلو تهی کنند ز امکان که ملزم است مردم اگر چه نقل ز فیض خرد کنند ما دشمنیم با خرد، اندیشه حاکم است هر نکتهای که هست به وجهی توان شناخت تاوان جهل بیخردان بر معلم است ما خود ز کبر تکیه به همت زدیم، لیک درویش را معامله با جود منعم است هر چند شرم دوست خلافش قبول کرد معلوم شد ز کوشش عرفی که مجرم است