عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خیز و به جلوه آب ده، سرو چمن تراز را آب و هوا ز باده کن، باغچه نیاز را صورت حال چون شود، بر تو عیان که همچو سرو ناز تو جنبش از قلم، چهره گشای راز را آه که طبل جنگ و آن گه به گاه آشتی چاشنی ستم دهد، لطف الم گداز را تا حرم فرشتگان از دل و دین تهی شود رخصت جلوهای بده، حجله نشین ناز را ای که گشود چشم جان، در طلب حقیقتی طرف نقاب بر فکن، پردگی حجاز را شربت ناز را کند، تلخ به کام دلبران عرفی اگر بیان کند، چاشنی نیاز را