عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۶۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به شمعی کو صبا کرده به خلوت، خانهای داری که از تنهاییات غم نیست گر پروانهای داری از این خلوت نشینی کم نگردد هستی حسنت که آن جا هم ز خون مجرمان پیمانهای داری مرا این آتش از داغ جدایی بیشتر سوزد که میگویند جا در محفل بیگانهای داری ز آسیب نظر گر میگریزی در دلم بنشین که آن گه خالی از نامحرمان کاشانهای داری به شرط آن که ناید گردی از خاکسترش بیرون طلب کن جان من گر جان فشان پروانهای دار نخواهی دید عرفی تا قیامت روی هشیاری که این مستی ز شوق نرگس مستانهای داری