عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه بیموجب به خاکم، از سم اسبش، نشان مانده سمند دولت مهری بر دل این ناتوان مانده نهان گردیده جان در سینه از بیم نگاه او چو مرغی کو ز ترس ناوکی در آشیان مانده شب از هجر تو بس دشوار جان دادم، بیا بنگر که آب حسرتم در چشم گریان همچنان مانده فدای غمزهات شد، هر که جانی داشت، چون عرفی به غیر خضر کو در دام عمر جاودان مانده