عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به کشتن من عاجز شتاب، یعنی چه به قتل صید اسیر اضطراب، یعنی چه دمی که چهره فروزد ز می، شود روشن که بر دمیدن آتش ز آب یعنی چه به تیغ غمزهاش ای دل نگاه حسرت چند بگو که چیست مرادت، حجاب یعنی چه دمی که بسته فتراک او شوم دانند که بوسههای منش بر رکاب یعنی چه ز ذوق وصل و غم هجر یافتم، عرفی که چیست عیش بهشت و عذاب یعنی چه