عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۳۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز خونم روی میدان تازه گردان تمنای شهیدان تازه گردان ز دل یک لخت دارم نیم خورده جگر بریان کن و خوان تازه گردان به عالم وقتی آسان مردنی بود به بالینم بیا وان تازه گردان اگر توفان نوحی خواهی از خون کهن ریشم به مژگان تازه گردان برقصای نیم بسمل صید، در دل شکستنهای مژگان تازه گردان ز چاک جامه گر دل میگشاید شکر خند گریبان تازه گردان دلا در خون سرشتی خاکم، اکنون کهن دیوار ایمان تازه گردان ز میدان رو متاب، از شیر مردی مرو، نام شهیدان تازه گردان