عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هنگام و دم نزغ، خراب نقس است این این حالت نزع است، دلم را هوس است این میآیی و در خرمن ما میزنی آتش در طعنه میندیش، که خاشاک خس است این طوطی چو رود سوی شکر تلخ دهانان گویند که بیداد به رنگ مگس است این افغان مکنای مرغ گرفتار، فرو میر این باغ ارم نیست، درون قفس است این گفتم نگهی کن، که به شکرانه دهم جان رو تافت که عرفی نه چنان کار کس است این