عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا کی دهم به دست تماشا زمام چشم فالی زنم که گریه بر آید بنام چشم ای گریه بیمضایقه از در درآ که من هر دم به خون دل بنویسم سلام چشم از بس که حیرت آمد و بیگانگی فزود امشب خیال دوست نگردید رام چشم صد نوحه هست بر لب و نسپرده راه گوش صد گریه هست در دل و نشنیده نام چشم عرفی فسرده چون نبود مجلسم که باز خالی است شیشه دل و خشک است جام چشم