عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به کی همره اندیشه باطل باشم وز دیار طرب آوارهتر از دل باشم گر گذشتم ز در کعبه نه از بیخبریست مصلحت نیست که با طالب منزل باشم گر به قانون معین نزیم عیب مکن حکم عشق است که آشفته شمایل باشم من که دارا و سکندر علف تیغ مناند رسد آنم که در این معرکه بسمل باشم من که از کشته شدن هم دلم آرام نیافت جای آن است که منت کش قاتل باشم من که نامی نکشیدم چمن گل نشدم گر به مسجد روم از میکده غافل باشم عنکبوتش به زوایا همه تار زنند خانقاهی که منش مرشد کامل باشم دین و دل آفت آزادگی آمد، عرفی نه از این است که بیمذهب و بیدل باشم