عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من کینه را به مهر خریدار نیستم دل پیش توست ولی به دل یار نیستم آغاز دوستی است، عنان از ستم بگیر در مانده محبت بسیار نیستم تا کردهام وداع محبت رسیدهام یک منزل است راه و گرانبار نیستم گویم گهی خوش آمد آسودگی، هنوز درد ترا هنوز سزاوار نیستم ترک وفا به جور نه آیین دوستی است زین شیوه ظن مبر که خبردار نیستم اما چنین که از تو وفا خوار گشته است عیبم که میکند که وفادار نیستم در عشق روستایی و در عقل شهریام ناموس را به جهل خریدار نیستم عرفی ز من شکایت معشوق نشوی مست شراب عشقم و هشیار نیستم