عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر دل یوسف غمی در کنج زندان بر نخاست کز پریشانی فغان از پیر کنعان بر نخاست وه که تا لبهای من آلوده از افغان نکرد تشنگی از هر طرف، جویی به حیوان بر نخاست باغبان عشق با دعوی به رضوان گفت خیز تا در هر باغ نگشادیم رضوان بر نخاست عشق را نازم که شاه حسن در بزم ازل بهر دل تعظیم کرد، از بهر ایمان بر نخاست بینیازی کن که گرد کوچه افتادگی دام را دریوزه تا نگرفت انسان بر نخاست تا دل تحت الثری از کشتگان عشق سوخت لیک دردی از شهادتهای انسان بر نخاست شد به اوج غم بسی رد و بدل عرفی نهاد کین محیط از موج سالم بود، طوفان بر نخاست