عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه غم ز رفتن این است، میکشد اینم که غم تو به بازیچه میبرد دینم فروغ آیینهام بیچراغ مجلس نیست کجاست سرمه کش دیده خدا بینم امام شهر که مستم ندیده، حیران بود بیا بگو به تماشا، کنون که رنگینم ز من فراغت فردوس دور باد که من بساط ماتمیان بر فراغ میچینم ز نور ناصیه من صباح میتابد شبی که دختر زر بود شمع بالینم چکد ز هر سر مویم هزار چشمه زهر از آن به چشم دل اهل درد شیرینم هزار غم سر غم کردهام ولی در دل غم تو ریشه فرو کرد، میکشد اینم روم به میکده، عرفی، که بشکنم توبه مباد محتسب از دل بیرون کند کینم