عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز بیدردی به امید اجل در عشق مرهونم نه شرم از قتل فرهادم نه از ننگ از مرگ مجنونم وبال از هوش دان است، از خردگر همچنین خیزد همان بهتر که ساقی در شراب انداز مجنونم فغان العطش ناگه به گوش خضر ره یابد بیاای عشق و بنما ره به سوی چشمه خونم که در بیرون گلخن بلبلی را در قفس دارد که فریاد وی از عشق، آتشی افروزد به بیرونم وگر در سایه طوبی برد خوابم، محال است این که غمهای تو بر بالین بتازد صد شبیخونم منم کز حرص تاراج متاع درد و غم، عرفی گهی در آستین دست و گهی در جیب گردانم