عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گلی ناچیده بویی ناکشیده زین چمن رفتم به تلخی رفتم اینک در میان این سخن رفتم به دنیا نیست بازاری مرا، این سودم از وی بس که عریان آمدم، اکنون چو رفتم بیکفن رفتم نه کوششهای فرهادی، نه سودای زلیخایی ازین هنگامه آخر شرمسار مرد و زن رفتم نه یا رب را جوابی آمده نی یا صنم، عرفی ز دیر و کعبه حیران تا در بیت الحزن رفتم