عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منم کز باده عشرت خروشیدن نمیدانم به دست من مده این میکه نوشیدن نمیدانم طبیبا از دوا بر قامت دیوانه خوی من مبر پیراهن عصمت که پوشیندن نمیدانم من آن مست میشوقم که گر صد سال شوق او نماید آتش و من نیز جوشیدن نمیدانم به ریش تازه گی از مرهم آسیب نمک ساید نهی ز الماس و حیرت خروشیند نمیدانم به صد امید با کوشیدنم در مدعا، عرفی ز استغنا مدان، با قید کوشیدن نمیدانم