عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دردی که به افسانه و افسون رود از دل صد شعبده انگیز که بیرون رود از دل ممنونم از این شیوه که هر جور که کردی اندیشه نکردی که مرا چون رود از دل آن به که به دل ره ندهم روز سلامت آنها که در آشوب شبیخون رود از دل از بس که دل سوختهام تشنه صلح است هر جور که فردا کنی، اکنون رود از دل عرفی ره مجنون مرو، این درد نه دردی است کز بیهده گردیدن هامون رود از دل