عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صنم میگوی و در بتخانه میرقص نوایی میزن و مستانه میرقص عجب ذوقی بود در رقص مستی تو نیزای باده در پیمانه میرقص بر افشان دست بر ناموس و آن گه میان محرم و بیگانه میرقص به جان با غیر جانان در میامیز به تن با عاقل و فرزانه میرقص دل از تمکین شود بیذوق، زنهار گهی کودک شو و طفلانه میرقص چو خون در زخم صیدی گشته میجوش چو دل در سینه پروانه میرقص مشو عرفی رهین باغ و بلبل به بانگ جغد در ویرانه میرقص