عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو تیر از دل کشم کو شربتی از لعل خندانش که با هوش آیم و در سینه دزدم نیش پیکانش به دامن چشمم از خوناب حسرت پاک میسازد ولی گوید که خون کردی، تبسمهای پنهانش حریم دل بود منزلگه دلها، ولی عارف دلش در کعبه و همسایه دیر است ایمانش به زجری کشته آن غمزه گردیدم، که از خجلت شهادت نامهها شستند در کوثر، شهیدانش به گاه خواب سر بر زانوی خسرو نهد شیرین ولیکن آستین کوهکن بود مگس رانش چه منتها که بر خوبان نهد در پرسش محشر چو ناحق کشتگان خویش را بینند حیرانش چه دردی داشت، عرفی، از گریبان چاک ناکردن دمی کز طعنه سالم داشتم امشب گریبانش