عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
امشبم کشت غمت، عشرت فردای تو خوش کار خود کرد به من غم دل، غمهای تو خوش گر چنین غمزه کند کاوش دل، ممکن نیست که شود خاطرم از شغل تماشای تو خوش فرصتم نیست که در پای تو جان افشانم بس که میآیدم از دیدن بالای تو خوش دیدم از زلف شکن در شکن و چین در چین همه جا خاص توای دل، بنشین، جای تو خوش مصر گلشن ز توای یوسف کنعان خوش بوست شب یعقوب تو خوش، روز زلیخای تو خوش سحر و معجز صفت چند عطا کرده توست هم دل سامری و هم دل زیبای تو خوش دل عرفی خبر از ناخوشیش نیست که نیست پایدار تو خوش و پای تمنای تو خوش