عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گفتم نکنم ز کین فراموش در حشر مکن همین فراموش کو زخم کرشمهای که از ذوق بر لب شود آفرین فراموش خون جوش نمیزند ز خاکم از کشته مکن چنین فراموش صیدی گذرد که از خرامش صیاد کند کمین فراموش از نکهت او نسیم کرده است بوی گل و یاسمین فراموش صد شکر که صاحبان خرمن کردند ز خوشه چین فراموش جسم ار نه مطیع امر باشد دانسته کند مکین فراموش وین کاش گرم چو باد ناید دنیا شودم چو دین فراموش از بیم شکوه بر زبانم چون گریه در آستین فراموش میمی کند از کرشمه تو افروختن جبین فراموش از کلک من ار غذا گرفتی کردی مگس انگبین فرموش یاران بکنید یاد عرفی میخواستمش چنین فراموش