عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان رفت و سوزد از تو دل ناتوان هنوز شد خاک دیده مژهام خون فشان هنوز ای عالم فراغ، مروت، که هست زان جانهای زخم خورده ز پی دوان هنوز خاکم به باد رفت سراسیمه هر طرف میجوید از دلم غم عشقت نشان هنوز از تیر کاری تو به خون میتپد دلم افکنده غمزه تو به بازو کمان هنوز تابوت من روان شد و بهر وداع او جان گریه ناک مانده از آن آستان هنوز عرفی اگر چه خفت به خلوت سرای خاک بندد رهم ز خوی تو راه فغان هنوز