عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صد چشمه زهر از لب داغ دل ما ریخت غم روغن تلخی به چراغ دل ما ریخت ساقی چو میعشق تو میکرد به ساغر هر صاف که آید به ایاغ دل ما ریخت هر گرد ملالی که برفتند ز دلها عشقت همه بر روی فراغ دل ما ریخت فریاد که هر دل که به دیوار غم او بر کوفت سری چون ز دماغ دل ما ریخت آبی که بنوشید خضر، وه، که ز مژگان در بادیه غم به سراغ دل ما ریخت این گریه که برگشت به دل از ره دیده صد دانه الماس به داغ دل ما ریخت عرفی جگر افشان نبود ناله هر دل این برگ ز گلدسته باغ دل ما ریخت