عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به کیش اهل وفا مدعا نمیگنجد امید در دل و در سر هوا نمیگنجد میان حسن و محبت یگانگی است، چنان که در میانه به غیر از حیا نمیگنجد ز بس تنگ شد از مستی کرشمه و ناز به نرگسش نگه آشنا نمیگنجد چنان ربوده سرم را هوای درویشی که در سعادت بال هما نمیگنجد خراب روضه عشقم که با فضای دو کون تذرو عافیتش در هوا نمیگنجد از آن به کعبه اسلام میرود عرفی که در صنمکده شید و ریا نمیگنجد