عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به جان خسته ندانیم که آن بلا چه کند عنان به دشمن جان دادهایم تا چه کند به دوستان نظرش نیست، مهر دشمن بس کسی که دشمن مهر است، دوست را چه کند تبسم تو که ناسور را بود مرهم به سینه نیش زند، نیش غمره را چه کند هزار گونه مراد محال میطلبی تو خود بگو، که اجابت به این دعا چه کند مجو سعادت طالع، که فرصت رفت چو سر بریده شود، سایه هما را چه کند بگو وفا نکند دوست با منش، عرفی نمیشود به وفا آشنا، وفا چه کند