عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز فتنهای دل و جانم به ناله بر دستند که ناز و عشوه ز تاثیر صحبتش مستند چگونه میبه میان آورم در این مجلس که باده حوصله سوز است و جمله بد مستند کدام بزم بچیدم که تنگ حوصله گان به بوی میکه شنیدند شیشهها بشکستند مگو به تجربه جامی بده، که نشنیدم که شیشهای که شکستند باز پیوستند هلاک صحبت رندان بیشر و شورم که بوی میبشنیدند و تا ابد مستند بیا به دیر مغان، آبرو مبر عرفی که از برون و درون در به روی ما بستند