عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به داغ کفر و دین در کوچه و بازار میباید به خلوت سبحه بر کف، در میان زنار میباید حکایتهای هشیارانه سنجد فهم بدمستی ولیکن نکته مستانه را هشیار میباید بساطی که در آن طرح دو عالم میتوان کردن به دست آوردهام، اندازه و پرگار میباید اگر در عشق صد توفان بود، مستغنی از نوحم وگر در عافیت بادی وزد غمخوار میباید اگر با دوست در گلشن زدی ساغر، گواه است او نسیم باده و آرایش دستار میباید محل تنگ است زاهد، گوشه ویرانه میگویم شما را سبحه و ما را بت و زنار میباید محبت آفتاب محشر و مشکل که عرفی را به صحرای قیامت سایه دیوار میباید