عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بسی در کوفتم تا یک خبر از میفروش آمد عجب کز آبروی سرو من یک دل به جوش آمد به میدان شهادت میبرند اینک به صد ذوقم بشارتها که از خاک شهیدانم به گوش آمد ازین عهد شباب تیز رو آسایشی بستان که امشب یأس میآید اگر امید دوش آمد دل شوریدهای دارم که هر گه بهر تسکینش نصیحت را فرستادم پرشان و خموش آمد خدایا کشته گان عشق را گنج دو عالم ده که اینک در قیامت زخم ما لذت فروش آمد ندانم سلسبیلم داد یا کوثر، نمیدانم که ساقی ریخت آبی در دلم کاتش به جوش آمد دگر هنگامه آشوب، صد جا چیده میبینم مگر از باده حیرت، دل عرفی به هوش آمد