عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دودی ز دل برآمد و خون جوش میزند خون میچکد ز عقل و جنون جوش میزند ای سامری زیاده کن افسون و دم که باز دردم به رغم سحر و فسون جوش میزند پژمرده گشته بود کهن داغهای دل در لاله زار خنده کنون جوش میزند تا جنتم به فال در آمد، بهشت را اندوه در برون و درون جوش میزند در وادیی گمم که ز دلهای تشنکان چندین هزار چشمه خون جوش میزند تا زخم دل گشوده و در خون نشستهام در آتشم درون و برون جوش میزند عرفی کجاست غمزه، به تقلید او که باز در صیدگاه، صید زبون جوش میزند