عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش آن که حیرتم از جلوه جمال تو باشد هجوم گریهام از باده وصال تو باشد چنین که حسن تو را فتنه دوست کرده، ندانم برای اهل قیامت، چه در خیال تو باشد به وصل چون بگدازد به حسرت تو سزاست که مانع نگهش هم انفعال تو باشد ز ضعف خویش هلاکم امید و میترسم که زنده مانم و این باعث ملال تو باشد دم نزع چو ندیدم کسی به حال تو عرفی مگر کسی که دل از جان کند، حلال تو باشد