عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نغمه کز ره تاثیر به شیون نکشد به سماعش دل ماتم زده من نکشد دیت قتل من است که در روز جزا نزنم دست به دامانش و دامن نکشد جذبه قهر توای ذره ندانم تا کی از ته غمکده سینه به روزن نکشد عاقبت درد همین است که در فصل بهار دل مرغان خزان دیده به گلشن نکشد