عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبود گفت و گوها رفت و تشویش نفس با ما نبود رو نکردیم از حرم یک بار در آتشکده کز حریمش دامن خاشاک و خس با ما نبود صد قدم رفتیم دور از کوی او در پس حجاب اضطراب یک نگاه بازپس با ما نبود نعمت فردوس بر ما ریختند، اما نشد کام لذت یاب، چون ذوق مگس با ما نبود طایر خلدیم و ننشینیم از شاخی به شاخ کز هوای دل دو صد دام و قفس با ما نبود عادت دل ما نمیدانیم، کاین نا آشنا تا به ما بستند عهدش یک نفس با ما نبود