عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کرشمه دست در آغوش نوشخند تو باد غبار فتنه سراسیمه سمند تو باد دمی که آتش حسن تو شعله خیز شود هزار مردمک دیدهام سپند توباد سری که حلقه فتراک دست میافتد مروت است که گویند اسیر بند تو باد به مدعی چه دعاهای بد نکردم، لیک دلم نداد که گویند اسیر بند تو باد