عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دادم به چشم او دل اندوه پیشه را غافل که مست میشکند زود شیشه را ای مدعی بکوش که محکم گرفته است عشق همیشه، دامن حسن همیشه را در بیستون به صورت شیرین نگاه کن تا حسن چون به سنگ فرو برد ریشه را فرهاد را چه ذوق که او با وجود دل در کار زخم سنگ کند زخم تیشه را عرفی ببین فسردگی کشت ماهتاب امشب که در بغل ننهادیم شیشه را