عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
که دست در خم می زد، که خون ما جوشید که برفروخت که درچشم ما حیا جوشید هزار آبله از هر نفس فروریزد چنین که از ته دل تا لبم دعا جوشید ترانه که چمن را به خون گرم گرفت که ناگذشته بر او سینه صبا جوشید کرشمه که بر اصحاب درد میبارد که خون گرم شهیدان هزار جا جوشید چنان ملامت عرفی مرا پریشان کرد که عذر معصیتم از لب قفا جوشید