عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از تو نوشت و داد دل آرمیده را غم نامههای شسته و صد ره دریده را شادم که در تپیدن خاصی فکندهام هر ذره از وجود دل آرمیده را الماس ریزه کس نخرد در دیار عشق کانجا به توتیا نبود صلح دیده را آوردهام به کف سر زلفی که بر دلم شب کرده صبح عافیتی نادمیده را عرفی به زیر تیع مشو مضطرب که هست اجری دگر شهید به خون تپیده را