عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صد غم دمی بزاید، کانرا سبب نباشد ز ابنای آفرینش، غم را سبب نباشد خوش عالمی که در وی، کس کام دوست نبود در کام دوست نبود، پیک طلب نباشد از عادت ظریفان، زنهار پر حذر باش کاندر نهاد ایشان، ذوق ادب نباشد در ملک عشق کان را، بر شب بنا نهادند آغاز روز نبود، انجام شب نباشد گو سلسبیل و رضوان، میباش و میدهنده در مجلس شرابی، کان نوش لب نباشد روزی به قتل عرفی، گر پرسدت فضولی گو دوستدار من بود، تا بیسبب نباشد