عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۰۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا بود سراسیمه دلم در به دری بود اندیشه دل جامگی و دل سفری بود هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت کارم همه در کاسه صاحب نظری بود با آن که نمیداد امان سیلی فقرم دایم سر من درهوس تاجوری بود هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت گر قطره و گر دجله سرشکم جگری بود در بسته اندیشه به جز خار ندیدم گلها همه در خوابگه بیخبری بود نگسسته زهم جذبه توفیق و گرنه شبگیر طلب بر اثر بیبصری بود جمعیت عرفی همه دانست که عمری سوداگر بازارچه بیهنری بود