عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز بهر داغ که مستان علاج میطلبند که جام میشکنند و زجاج میطلبند فروغ مشعله شمع راه تیره دلان چراغ در دل شبهای داج میطلبند شکوه تاج شکستند و تخت مرگ زدند ز هم نهان تخت و تاج میطلبند مباد لذت بیماری دل آنان را که اعتدال ز بهر مزاج میطلبند فغان ز جلوه آن هست که اهل دین به دعا ز بهر طاعت ایزد، رواج میطلبند گذر به کوچه همت مبادشان، عرفی که کام دل ز در احتیاج میطلبند