عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آه ازین دل کز گریبان غمی سر بر نزد صد مصیبت رفت و دست شیونی بر سر نزد با وجود آن که زهر بیغمی نوشیدهام زهر خندی بر مزاج عافیت پرور نزد با چنین غوغا که در این بزم شورانگیز بود شیشهای نشکست و سنگی بر سر ساغر نزد در چنین بزمی که یک پروانه دارد صد چراغ با همه پروانگی گرد چراغی پر نزد وقت عرفی خوش که چون نگشودند در بر رخش بر در نگشوده ساکن شد، در دیگر نزد