عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلبران نی دل به ناز و عشق غافل میبرند میکشند ازعاقلان صد رنج تا دل میبرند کشته گان غمزه معشوق در روز جزا جمله غیرت بر قبول کار قاتل میبرند نگسلی از کاروان کعبهای دل، کز شتاب میگذارندت به خاک عجز و محمل میبرند با سبک روحان کن آمیزش، که ماندی چون ز راه بار غم بر دوش دل، منزل به منزل میبرند گر چه ارباب تعلق وقف توفانند، لیک رخت اگر کمتر بود کشتی به ساحل میبرند هر کجا شمعی است روشن میکنند از بهر بزم شمع جان هر گه که روشن شد ز محفل میبرند زحمت حجاج دیر از کعبه جویان بدتر است ره بسی طی میشود، پیرو به باطل میبرند فتنه شو بر اهل دل عرفی که از حسن قبول مرده را جان میدهند و زنده را دل میبرند